دستگیری مردی با شمشیر و قمه در مشهد | پایان ماجرای شکایت‌های یک مادر

تبلیغات بنری

برای گزارش دادن -; روز گذشته در یکی از گرم ترین روزهای سال زنی میانسال با قدم هایی لرزان وارد کلانتری خواجه ربیع شد. وی پس از ورود به کلانتری به مأموران نگاه کرد و مستقیماً به سراغ یکی از مأموران رفت. زن مقابل افسر پلیسی که روی صندلی نشسته بود ایستاد و پرسید: مامان، منو یادت هست؟ قبل از اینکه افسر بتواند جواب بدهد، زن ادامه داد: «قبلاً بارها به اینجا آمده‌ام تا برای شوهر و پسرم از دیگران تأیید بگیرم.» و امسال، فکر می‌کنم سه بار به این کلانتری آمده‌ام تا از افرادی که پسرم ضربه زده‌اند، رضایت بگیرم. زن میانسال هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که گریه کرد. بعد از اینکه کمی آرام شد او را به اتاق فرمانده پلیس بردند.

زن پس از ورود به اتاق به مدیرش گفت: من هنوز شوهرم را دوست دارم. پسرم پنجاه روز بعد از مرگش گفت که می خواهد مرا از خانه بیرون کند. به نظر شما چرا؟ چون به او می گویم به طرف مردم و همسایه ها شمشیر نزنند، شیشه خانه ها را نشکند و ماشین مردم را نخاراند.

سرهنگ علی برزونی رئیس کلانتری خواجرابی پس از ثبت اظهارات اولیه این زن و با عنایت به اطلاع مأموران از پسرش که «وحید» نام دارد، دستورات تخصصی را صادر و از مأمورانش خواست به صورت ویژه با این پرونده برخورد کنند.

زن میانسال در ابتدای رسیدگی به این پرونده مقابل ماموران نشست و از زندگی خود گفت: من و همسرم با هم رابطه خانوادگی داشتیم. پدرم می دانست که شوهرم مشکل روحی دارد و خیلی دعوا می کند. اما در پانزده سالگی با من ازدواج کرد. قبلا فکر می کردم این زندگی است، اما حالا که به گذشته نگاه می کنم، زندگی من با شوهرم پر از ترس بود. راستش شوهرم یکی از اراذل و اوباش منطقه بود. در دوران اوج خود را مبارز می دانست اما هر روز با یکی دعوا می کرد. در این سال ها هر جا که زندگی می کردیم، همسایه ها از ما دوری می کردند و عده ای که در خیابان با ما احوالپرسی می کردند می ترسیدند. حاصل ازدواج ما دو پسر و یک دختر بود. خدا را شکر می کنم که پسر بزرگم با شوهرم متفاوت شده است. او بر خلاف پدرش بود. پسرم درس خواند و مسیر زندگی اش را از ما جدا کرد. پسر دومم برخلاف او شبیه پدرش شد. شوهرم وقتی دید پسر بزرگش با او فرق دارد، پسر دوم ما را خودش بزرگ کرد. البته وحید از بچگی عصبی بود. خیلی ها به من گفتند که او مشکلات روحی دارد و باید درمان شود. وقتی شوهرم این را شنید، با همه آنها درگیر شد. به طوری که هیچکس جرات نمی کند بگوید وحید دیوانه است.

شوهرم بعد از 3 شکست از هم جدا شد

این زن ادامه داد: پسر بزرگم تحصیلات عالیه و دانشگاه رفت، اما وحید فقط شش کلاس سواد دارد. در دبستان چندین بار به دلیل دعوا در مدرسه اخراج شد. بار اول شوهرم را به تنهایی سرزنش کرد اما دفعه بعد او را تشویق کرد که بچه های دیگر را بزند. وقتی وحید مدرسه را ترک کرد، استرس بیشتری پیدا کرد. با اینکه پدرش هنوز در قید حیات بود، در خانه چندان فعال نبود و همه چیز تحت کنترل بود. پدرم حدود شش سال پیش فوت کرد. وقتی با آنها مشکل داشتم همیشه به من می گفتند که آن را بگیر. پدرم می گفت مردها از چهل سالگی عاقل می شوند و بالاخره از این کارها دست بر می دارد. نمی دونم درسته یا نه ولی با شوهرم موافق نیست. شوهرم تا آخر عمرش که دهه شصتی بود با دیگران دعوا می کرد. او هرگز باور نمی کرد که پیر شده و دیگر قدرت جوانی اش را ندارد. اوایل پاییز گذشته، او در یک دعوا به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت. او اعتماد به نفسی که داشت نداشت، اما دو هفته بعد با یکی دیگر درگیر شد و از او هم کتک خورد. هنوز زخم هایش خوب نشده بود که با جوانی که ماشینش را جلوی خانه ما در خیابان و جلوی همسایه ها پارک کرده بود دعوا کرد. مرد جوان نمی خواست با او درگیر شود اما وقتی مجبور شد از خود دفاع کند شوهرم را به شدت کتک زد. خیلی از همسایه ها شاهد این ماجرا بودند، اما هیچ کدام برای کمک به شوهرم حاضر نشدند، تا اینکه من به آنها التماس کردم. همسایه ها شوهرم را از زیر دست و پای مرد جوان بیرون آوردند. بعد از این ماجرا چیزی درون شوهرم فرو ریخت. بعد از این سه شکست متوالی، شوهرم بسیار افسرده و حتی خانه نشین شد. او مدت زیادی از خانه بیرون نرفته بود تا اینکه فروریخت و مرد.

پسرم راه پدرش را دنبال کرده است

این زن همچنین مدعی شد: پس از مرگ شوهرم، وحید گمان کرد که او جانشین پدرش است. حتی با برادر بزرگترش اقدام کرد تا پسر بزرگم به خانه ما نیاید. او هم با همسایه ها قهر می کند و وارد دعوا و دعوای زیادی می شود، اما هیچ یک از همسایه ها جرأت نمی کنند از او شکایت کنند. همه می گویند وحید کارت قرمز گرفت. همسایه ای به من گفت پسرت را در دنیای محله نصیحت کن. در این سال ها چندین بار به خاطر تو خواستم خانه ام را بفروشم اما مشتریان با شنیدن آبروی شوهر و پسرت از خرید خانه منصرف شدند. این حرف ها باعث شد با وحید صحبت کنم در حالی که او روز به روز بیشتر وحشی تر می شد. من وحید را نصیحت کردم و گفتم بعضی ها در مورد تو خوب نمی گویند. این جمله باعث شد او با ارث پدری و شمشیر و نیم تبر خانه را ترک کند و یکی پس از دیگری به ماشین هایی که نزدیک خانه ما پارک شده بودند بزند. او البته به همین جا بسنده نکرد و چند بار با سنگ شیشه های خانه همسایه ها را شکست.

این مادر میانسال ادامه داد: چند بار پسرم را نصیحت کردم اما او هم با من دعوا کرد. مدتی است که می خواهد مرا از خانه بیرون کند. وقتی از پسرم خواستم سر کار برود و بی خانمان نشود، خجالت نکشید و با لحنی گستاخانه گفت این خانه مال من است و برو از اینجا. شب بعد دوباره این کار را کرد. انگار برایش تبدیل به یک سرگرمی شده بود. دوباره با وحید صحبت کردم که ناگهان افسارش را شکست و فریاد زد که از خانه ام برو بیرون. اینجا خانه من است و پدرم آن را به من داده است. او می خواست مرا اخراج کند، اما دخترم ضامن من شد. پسرم مرا از خانه بیرون نکرد اما گفت اگر دوباره او را تنها بگذارم بیرونم می کند. طبیعتاً این را به خواهرش هم گفته است. دخترم هیچ ربطی به وحید نداره و اصلا براش مهم نیست ولی مدام به خواهرش بد میگه. چون شوهرم معروف و مجرد است دخترم خواستگار مجردی ندارد. اما من یک مادر هستم و می دانم که پسرم بیمار است. او مشکلات روانی دارد و نیاز به درمان دارد.

زن میانسال با راهنمایی پلیس پس از مراجعه به دادگاه توانست مشکلات روحی و روانی پسرش را ثابت کند. با توجه به مدارک ارائه شده توسط این زن مبنی بر اختلالات روحی و روانی پسرش، مأموران کلانتری خواجه ربیع بلافاصله وحید را با کمک مادر و خواهرش دستگیر و از میان وسایل وی یک شمشیر، نیم تبر و یک قمه ضبط کردند. پس از تایید بیماری وحید از طریق آزمایشات پزشکی، وی برای بهبودی به مرکز درمانی اعصاب و روان در مشهد بستری شد.

تبلیغات بنری

منبع : خبرگزاری shahraranews

نویسنده نوشته: بهسام

دیدگاهتان را بنویسید